میرقصیدیم . دست در دست هم . گفتم : الف
دست روی سانه هایم انداخت ، شطنت می کرد پدر سوخته . گاهی دستی به لب هایم میکشید گاهی دستش را از زیر سینههایم میلغزاند .
خندیدم و گفتم : ز
ابرو با لا انداخت و لبخندی زد . دستش را دور سرم پیچاند و گونهام را که از او دور بود نوازش میکرد .
محکم تر و با کمی اشوه گفتم : الف
با دست دیگرش سینه سمت راستم را در دست گرفت و مرا به عقب هل داد ، دست دیگرش را هم تکیه کرد و من به پشت روی دستش بودم .
در همان حالت گفتم : دال
حالا دستش را سینهام رها کرد و دور گردنم فشرد . صورتش را نزدیک کرد تا جایی که صدا نفس کشیدنش را میشنیدم . لبخندش محو نمیشد ، هواسش بود که زیاد مرا خم نکند تا مبادا دامنم بیش از حد بالا برود ،من هم دستم را به سوی صورتش دراز کردم و گفتم : ی
ناگهان همه چیز سفت شد ، حلقه دور گردنم محکم شد و به خودم که آمدم دیدم پا هایم روی هوا معلق است ، هر چه به گلویم چنگ میزنم کاری از پیش نمیرود، من را دار زد !
برچسب:
نویسنده: