خرید بک لینک

درباره سایت

روزنگاشت

امکانات وب

دختر چکمه‌های سبزش را پوشید و در کوچه‌ی گِلی، سوی جاده‌ی اصلی پیاده رفت. وقتی به سر کوچه رسید، ایستاد. مردی از دور نزدیک می‌شد؛ مردی میانسال که موهای سفیدی داشت.

دختر به او گفت:

«ببخشید، آقا.»

مرد نگاهش کرد و به او گفت:

«جانم، دخترجان.»

دختر گفت:

«شما بوته‌ی گلی در این نزدیکی دیده‌اید؟»

مرد گفت:

«گل؟ نه. نمی‌خواهی برابر باشی؟ من مارکس را می‌شناسم. او می‌گوید من و تو برابریم. من با این سنم با تو. این عالی نیست؟ بدون کار کردن غذا می‌گیریم. البته من زیاد کار می‌کنم. و با بچه هم که کاری نمی‌کند، یک لقمه غذا می‌خوریم. اما به هر حال برابریم.»

دختر گفت:

«چه بگویم؟ من دنبال شاخه‌گل هستم تا سر قبر مادرم بگذارم.»

مرد چپ‌چپ به دختر نگاه کرد و گفت:

«نه، ندیدم.»

سپس راهش را کشید و رفت.

چند ساعتی گذشت. از دور، باز مردی نمایان شد. دختر جلو رفت و گفت:

«ببخشید، آقا. بوته‌ی گل در مسیرتان ندیدید؟»

مرد نگاهی به دختر کرد. یک پیراهن پشمی تن دختر بود. مرد رو به او کرد و گفت:

«گل که نه، اما می‌توانیم لباس تو را دربیاوریم. بندبندش را جدا کنیم و دو لباس بسازیم. یکی را بعرضهیم و سرمایه‌ جمع کنیم و دیگری را هم بارائهیم و با پول دومی برای تو دوباره لباس بخریم. خوب نیست؟»

دختر گفت:

«نه.»

مرد گفت:

«نفت چی؟ نفت نداری داخل خانه؟ ارتش آمریکا بسیار قوی است. اگر نفت داری، بیاور، بهشان بده . آنها خوب از ما می‌خرند.»

دختر گفت:

«نه، من شاخه‌گل می‌خواهم تا سر قبر مادرم بگذارم.»

مرد دستی به ریش بزی‌اش کشید و گفت:

«نه.»

سپس راهش را کشید و رفت.

چند ساعت دوباره به همین منوال گذشت. مردی دوباره نمایان شد. دختر جلو رفت و خواست صحبت کرند که مرد گفت:

«ساکت! چرا حجاب نداری؟ چرا چادر نپوشیده‌ای؟ چند سالت است؟ خانواده‌ات چرا تو را در اتاق زندانی نکردند؟ نمی‌شود که راست‌راست راه بروی برای خودت، با موهای باز. نماز می‌خوانی؟ نظرت نسبت به آقای امام زمان چیست؟ نظرت نسبت به ولی امر مسلمین، حضرت آیت‌الله فلانی چیست؟»

دختر جواب داد:

«نمی‌دانم. گل می‌خواهم. در راهتان گل ندیدید؟»

مرد نگاه دختر کرد و گفت:

«گل؟ لابد می‌خواهی عشق و عاشقی کنی برای پسری. گمشو برو آن‌ور، بی دین کثیف.»

و رفت.

چند ساعت دوباره به همین منوال گذشت. مرد دیگری نمایان شد. دختر جلو رفت و گفت:

«ببخشید، آقا. در مسیرتان گل بود؟»

مرد نگاه دختر کرد و گفت:

«نمی‌دانم. اما تو یک مرد ریشو، آخوند ندیدی؟ ساواک دنبال آنها می‌گردد. این آخوندها خیلی پست شده‌اند. ندیدی یکی از اونها رو .»

دختر گفت:

«اما من گل می‌خواهم. اینها را من ندیدم، نه.»

مرد گفت:

«نمی‌دانم. نه، گل ندیدم. اما حواست باشد. اگر حرفی خلاف اعلیحضرت همایونی از دهانت بیرون بیاد ، می‌دهم ساواک ناخنت را از دستت بکشد. ببرنت آپولو.»

و راهش را کشید و رفت.

نیم ساعت نگذشته بود که یک مرد دیگر آمد. پیرمردی بود. دختر جلو رفت و گفت:

«آقا، ببخشید. گل ندیدید سر راهتان؟»

پیرمرد گفت:

«چرا، دیدم.»

دست دختر را گرفت و رفتند.

چندی نگذشته بود. در دست دختر یک دسته‌گل زیبا بود.

عاقد رو به پیرمرد کرد و گفت:

«مبارک باشد.»

برچسب: نویسنده: تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 15:07

صفحه بندی